على اكبر دهخدا
796
امثال و حكم ( فارسى )
در گيتى اى شگفت كران داشت هرچه داشت * چون بنگرم عجايب گيتى كران نداشت . مسعود سعد سلمان . در لوزينه سير خوردن . در ظاهر و صورتى زيبا و فريبا و بمعنى و باطنى زشت و زيانكار دچار آمدن . تمثل : اندر ايام تو برخوان غرور روزگار * ناكسان كس شده خوردند در لوزينه سير . سوزنى . و رجوع به : سير در لوزينه خوردن ، شود . درمان بد مست سيلى بود . * ( كسى را كه بد مست باشد قفاش چنان كن بسيلى كه نيلى بود * كه پيران هشيار خوش گفتهاند . . . ) انورى درمان چه سود واقعه افتاد و كار بود . از تاريخ سلاجقهء كرمان . درماندگان محال بسيار گويند . ابو الفضل بيهقى . درمانده كارها كند از اضطرار خويش * ( دل خواست عشقش از من و دادم باضطرار . . . ) اديب صابر . درم بجورستانان زر بزينت ده * بناى خانه كنانند و بام قصر انداى . سعدى . در مثل مناقشه نيست . نظير : مثل عين ممثل نيست . بلاتشبيه . دور از جناب . خطاب . قرينهء استثناست . حاشا عن السامعين . در مدت عيد ما دهل بدريده است . تمثل : اين بد عهدى از سيرت آن مخدوم اگر خاص ما نيست نيك عجب ميشمارم ندانم كه تا آن خلال كه نسخهء مكارم از آن بردندى كجا رفته است و آن خصال كه خاك در چشم آب حيوة زدى كه تغير گرفته است و اخلاق عهدت اللين فيها غدت فكانها زبر الحديد ( ع ) در مدت عيد ما دهل بدريده است . از نفثة المصدور زيدرى . درم داران عالم را كرم نيست * ( كريمان را بدست اندر درم نيست . . . ) سعدى . درم در جهان بهر خوش خوردن است * نه از بهر زير زمين كردن است زرى را كه در گور كردى به زور * چو گورت كند سربرآرد ز گور . امير خسرو . رجوع به : براى نهادن چه سنگ . . . ، شود . در مذاق زمانه يكيست شهد و شرنگ * ( اباى شعر مرا نيز چاشنى مطلب كه . . . ) ظهير . در مرض عشق نباشد طبيب . خواجو . در مزرع دهر آنچه كارى دروى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . درم زير خاك اندر انباشتن * به از دست پيش كسان داشتن . سعدى . در مسجد است نه كند نيست نه سوختنى ( يا ) در مسجد نه كندنى است نه سوزاندنى . نظير : تف سربالاست . دست شكسته و بال گردن . در مسجد باز است حياى سگ كجا رفته . رجوع به : در ديزى باز . . . ، شود . در معامله را گذاشتن . مصلحتى را در امرى سكوت اختيار كردن .